مرغ عشق فخر فروشی مکن … معشوق تو نیز به لطف قفس است که وفادار مانده … !
در کنار رویاهایم یک صندلی از ان توست …. چه بشینی…. چه نشینی!!!!!
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. هر چند انچه میبینی جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر ارامش تحمل نکن —- دکتر علی شریعتی
گـــــــــــــاهی پـــــــــــــــروانه ها هم اشتباه عاشــــــــــق میشوند….. بجای شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــمع گرد چراغهای بی احساس خیابانها میگردند…
نیا باران- زمین جای قشنگی نیست – من از اهل زمینم- خوب میدانم که گل در عقد زنبور است و سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد……………….؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب بازم پستچی پیر محله ی ما نیومد. یا باید خونمونو عوض کنیم یا پست چی رو !!!!!!!!!تو که هنوز واسم نامه میفرستی دیگه…مگه نه؟؟؟؟
به زندگی حمله میکنم….چون اون بالاخره منو میکشه؟!!!!
دیشب خدا را دیدم گریه میکرد- من هم با او گریستم — هر دو یک درد مشترک داشتیم…………….. ادم ها……………….
رفتن حق همه ی ادم هاست – فقط میخواستم بدانی اگر بودی پاییزم قشنگ تر بود.
مادرش چشم به راه دست لرزان و دلی – پر غم و سوز می نشیند لب ایوان خاموش شاخه ای از گل سرخ هدیه دامن مادر – که عزیزی تو هنوز مادرش چشم تر و دل نگران – می گشاید دستان که بیا باز به آغوش و برم در دلش ترس سئوال فرزند چه جوابی بدهد ، چو بپرسد که چرا نیست کنارت پدرم ؟
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . .
آن که رفت به حرمت آنچه با خود برد / حق بازگشت ندارد رفتنت مردانه نبود … لااقل مرد باش و بر نگرد
برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی… نترس گردوی کوچک! آنچه سیاه میشود روی تو نیست ، دست آنهاست
پاهایم را که درون آب میزنم, ماهی ها جمع میشوند! … شاید این ها هم فهمیده اند, عمری “طعمهء روزگار” بوده ام … !
در ذهن زنانه ی من ….. مرد یعنی تکیه گاهی امن….. یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ،بدون اندکی شرم! در ذهن زنانه ی من…. مرد یعنی کوه بودن، پر از سخاوت، پر از حیای مردانه … در کنار این ابهت ،لوس شدنهای کودکانه!!! در ذهن زنانه ی خوشبین ِمن، مرد یعنی دوست میدارمت تو هر لحظه با منی! تو مردی من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام! با تمام احساسهای ظریفم به بودنت، کافیست دست رد بزنی! میروم پی زندگی ام ،برای آرامشت تا بدانی چقدر محترمست این آسایشت
ان روز با تو بودم/ امروز بی تو ام / انروز که با تو بودم – بی تو بودم…./ امروز که بی تو ام – با توام….. حمید مصدق
بزرگترین درس دنیا این است که گاهی احمق ها درست میگویند. چرچیل
عاشق نمیشوی سر این شرط بسته ام ////// حاضرم ببازم و مال خودم شوی
میشه ایینه ی اتاقتو با ایینه ی اتاقم عوض کنی؟؟؟؟؟؟؟اخه این همش منو نشون میده…………
رسم دنیا بر هم زنم – گر – غیر مرادم گردد.
حواسمون باشه دل آدما، شیشه نیست که روی آن ” هــا ” کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم و وایسیم آب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم !!! رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی باید مردونه پاش وایستی
یه خیابون هایی .. یه عطر هایی .. یه آهنگ هایی .. یه تیکه کلام هایی .. یه لباس هایی .. یه کارایی .. یه روز های خاصی .. یه …. اینا شاید هیچی نباشن ، ولی گاهی خیلی عذاب آورن برای .. یه آدم هایی .
اگر سکوت کرده ام به روی زندگی ، به پای خوب بودنم نگذار ! روزگار با ضربه هایش مرا لال کرد… فقط گه گداری لبخند میزنم که بداند هنوز هم مقاومم برای ضربه هایش
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی روکه خیلی دوسش داری وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو تنها امیدش تویی وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه!
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390| ساعت
11:30 قبل از ظهر| توسط نفس| |
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و
دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر
از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی.........
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390| ساعت
11:56 قبل از ظهر| توسط نفس| |
نمی خواهم بجز من دوست دار دیگری باشی نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم به غیرازمن بگیرد دست تودستی
نمی خواهم کسی یارت شود در راه این هستی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390| ساعت
12:47 بعد از ظهر| توسط نفس| |
تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من من زنده هستم....عشق مننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390| ساعت
12:34 بعد از ظهر| توسط نفس| |